مرد...
زنگ تمام واحدها را می زد...
کالبدی یخزده داشت...
احساسی از زندگی در وجودش نبود...
گویی نفسش را در سینه حبس کرده بود...
دشنام ها را به جان می خرید...
اما فشردن زنگها را متوقف نمی کرد...
ساختمان ها از پی هم...
شهر ها از پی هم...
کشور ها از پی هم...
جایی که زنگ نبود کلون ها را میزد...
جایی که کلون نبود ...
درب ها را می کوفت...
درب هایی که هرگز روی لولا نمی چرخیدند...
تا مردمانی که زیر آوار خانه هایشان دفن شده بودند را به اوبنمایانند...
او زنگ ها را می فشرد
تا شاید آنها را از دفینه هایشان برهاند...
تا شاید ...
در ۶ می ۱۹۳۷ کشتی هوایی عظیم ارتش آلمان در حالی که قصد فرود در لیکهورست نیوجرسی را داشت دچار حریق شد. در این حادثه ۳۵ نفر از سرنشینان و تعدادی از مردم روی زمین کشته شدند. و این در حالی است که از ۹۷ نفر خدمه و مسافران، ۶۲ نفر موفق شدند جان خود را نجات دهند. این حادثه دردناک توسط چندین و چند خبرنگار، عکاس و شبکه های تلویزیونی و رادیویی پوشش داده شد و در مقالات و روزنامه های مختلف سر و صدای زیادی به پا کرد. اخبار منتشر شده از این فاجعه، بی اعتمادی مردم نسبت به کشتی های هوایی را در پی داشت و باعث شد تا دورانشان به پایان رسد. هیندنبرگ با طولی در حدود ۲۴۵ متر از هیدروژن قابل اشتعال به عنوان سوخت پرواز استفاده می کرد و این مسئله عامل اصلی سوختنش بود، اما علت آتش سوزی اولیه ناشناخته باقی ماند. تصاویری که در این قسمت مشاهده خواهید کرد سال های آغازین هیندنبرگ در اقانوس اطلس و پایان غم انگیزش در ۷۷ سال پیش را شامل می شود.
صد و پنجاه میلیون سال شاهنشاه سرزمینشان بودند...
با آتشفشانها غریدند و با بارانها گریستند...
تخم گذار و بچه زا...
از چند اینچ تا ده ها پا...
از گیاه خوار تا گوشتخوار...
واکنون...
فسیلی بی جان...
اسیر دستان کنجکاو ابر موجودی پنج هزار ساله...
شبکه نمایش هرشب ساعت یک بامداد یک فیلم کلاسیک نمایش می ده.دیشب فیلم جنگل آسفالت رو گذاشت.هرچند با تلاش برادران صدا و سیما سر وته فیلم چیده شده بود ولی شنیدن صدای دوبلور های قدیمی رو بهتون پیشنهاد میکنم.و البته از این فیلمها نکته های تازه ای هم در میان .مثله کتاب خوندن میمونه.امتحانش کنین.
معنای حسرت چیست؟انسان شناسها چه زمانی قادر به حل این معمای هزار تو خواهند شد؟
طول عمر این واژه در جوامع انسانی چند قرن دیگر به درازا خواهد کشید؟
گرگها کجایند که به جای گلوی گوسپندان بخت برگشته گلوی این عفریت سیاه روی را بدرند؟
حسرتهایتان را بشمارید...
کرور کرور...
رنگ به رنگ...
باگرگهای بی دندانمان چه کنیم؟
از سیاهی ها می گریزم...
سرم را بر خاک سرد می نهم...
آیا سواران سپاه سیاهی مرا خواهند یافت؟
در حال طپیدنم...
در حال وادادنم...
در حال سقوطم...
که دستان نایاب تو ...
که دستان نایاب تو...